لوطی
حسن باقری

قبل ازعملیات مطلع الفجر  بود.

جهت هماهنگی بیشتر،بین فرماندهان سپاه و ارتش جلسه ای در محل گروه اندرز گو تشکیل شده بود.

به جز من من و ابراهیم سه نفر از فرماندهان ارتش و سه نفر از فرماندهان سپاه حضور داشتند.

تعدادی از بچه ها هم داخل حیاط مشغول اموزش نظامی بودند.

اواسط جلسه بود. همه مشغول صحبت بودند.

یکدفعه از پنجره اتاق یک نارنجک به داخل پرت شد!

دقیقا وسط اتاق افتاد. از ترس رنگم پرید.

همانطوری که نشسته بودم سرم را بین دستانم قرار داده و به سمت دیوار چمباتمه زدم!

بقیه هم مانند من به گوشه ای خزیده بودند.

لحظات به سختی می گذشت اما صدای انفجار نیامد. خیلی ارام چشمانم را باز کردم.

از صحنه ای که می دیدم خیلی تعجب کردم. ارام سرم را بالا اوردم.

با چشمانی که از تعجب بزرگ شده بود گفتم: اقا ابرام!!!

صحنه بسیار عجیبی بود. در حالی که ما به گوشه و کنار اتاق خزیده بودیم ابراهیم روی نارنجک خوابیده بود.

در همین حین مسوول اموزش آمد. با کلی معذرت خواهی گفت این نارنجک آموزشی بوده و اشتباهی افتاده داخل اتاق.

ابراهیم از روی نارنجک بلند شد. در حالی که آن موقع که سال اول جنگ بود چنین اتفاقی برای هیچیک از بچه ها نیفتاده بود.

بعد از آن، ماجرای نارنجک،زبان به زبان بین بچه ها می چرخید.

 

منبع: کتاب سلام بر ابراهیم

لينك ثابت | توسط | پنجشنبه 26 آبان1390 | موضوع: |

در این پست به مطلبی اشاره می شود که شاید مثل مطالب قبلی و یا در راستای هدف وبلاگ نباشد اما بی ربط هم نیست.

در این مسله دردناک، درست مثل زمان جنگ زمین از خودش شرمسار شد که چه طور خونی به ناحق بر رویش ریخته شد.

اما مسله اینجاست که انگشت ما به سمت چه کسی به عنوان مقصر برود. مسوولین،ارازل و اوباش یا افراد دیگر.

به نظر من اکثر ما مقصریم به خاطره کم کاریها و بی تفاوتی های خودمان.

و اما اصل قضیه، در شب نیمه شعبان در منطقه تهرانپارس جوان بسیجی و طلبه ای که از هیت بر می گشته متوجه صحنه کثیفی می شود که چند جوان یا بهتر بگویم چند حیوان انسان نما در حال آزار واذیت دختری می باشند.

و این جوان که خون پاکش به جوش می آید و آتش غیرت انقلابی اش شعله ور می شود با شجاعت تمام  می ایستد و انها را از این عمل منکر باز می دارد و آن حیوانها که بنده نفس خود میباشند به این جوان شجاع حمله و با چاقو رگ گردنش را میزنند. 

البته آن بی وجودها دستگیر شدند و آن جوان شجاع روی تخت بیمارستان هست.

این هم عکس آن بزرگمردبسیجی

 

لينك ثابت | توسط | یکشنبه 2 مرداد1390 | موضوع: |

نشسته بودیم داخل اتاق.مهمان داشتیم.

صدایی از داخل کوچه امد.ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد.

شخصی موتور شوهر خواهر او را برداشته و در حال فرار بود.

یکی از بچه های محل لگدی به موتور زد. دزد با موتور نقش بر زمین شد.

تکه های اهن روی زمین دست دزد را برید. خون جاری شد.

چهره دزد پر از ترس بود و اضطراب. درد می کشید.

ابراهیم رسید . موتور را برداشت و روشن کرد:سریع سوار شو!

رفتند درمانگاه،با همان موتور. دستش را پانسمان کردند.

بعد با هم رفتند مسجد! بعد از نماز کنارش نشست. چرا دزدی می کنی!؟ اخه پول حرام که...

دزد گریه می کرد. بعد به حرف امد: همه  اینها را می دانم.بیکارم.زن و بچه دارم.از شهرستان امده ام. مجبور شدم.

ابراهیم فکری کرد. رفت پیش یکی از نمازگزارها،با او صحبت کرد.

خوشحال برگشت وگفت خدا را شکر،شغل مناسبی برایت فراهم شد. از فردا برو سر کار.

این پول را هم بگیر، از خدا هم بخواه کمکت کند.

همیشه به دنبال حلال باش . مال حرام زندگی را به اتش می کشد. پول حلال کم هم باشد برکت دارد.

 منبع: کتاب سلام بر ابراهیم

لينك ثابت | توسط | یکشنبه 15 خرداد1390 | موضوع: |

 

حدود ساعت سه صبح امد.

یک نقشه هم دستش بود و خسته.

پرسیدم که چیزی خورده است؟

جوابش منفی بود.

ان شب غذا نداشتیم.

پرسید: چیزی ندارید؟

سوار ماشین شدم که برایش غذا بگیرم.

دلم برایش سوخت.

کجای دنیا یک فرمانده لشکر تا ساعت سه صبح گرسنه می ماند.

گریه ام گرفته بود.

گفت: نمی خواهد این موقع در تاریکی بروی دنبال غذا! هرچی هست میخورم.

کمی نان خشک برداشت اب زد و خورد.

تازه بعدش کاغذ هایش را باز کرد و نشست سر کار .

منبع:مرکز دفاع مقدس سپاه صاحب الزمان(عج)

لينك ثابت | توسط | سه شنبه 10 خرداد1390 | موضوع: |


ادامه مطلب
لينك ثابت | توسط | پنجشنبه 5 اسفند1389 | موضوع: |

شهدا امامزادگان عشقند و مزارشان ميعادگاه اهل يقين.

امام خميني(ره)

لينك ثابت | توسط | یکشنبه 21 شهریور1389 | موضوع: |

با وجود اين ستارگان(شهدا)ديگر نبايد راه را گم كرد.

مقام معظم رهبری

لينك ثابت | توسط | شنبه 20 شهریور1389 | موضوع: |

متوسليان وخرازي و همت و..... خيلي سروصدا مي كردند. 

 ازتداركات تا طرح عمليات و آموزش بسيجي ها گلايه داشتند.

حسن باقري خطاب به همه آنها گفت : مي خواهيد بريم آمريكا از تكاورهاي آموزش ديده قوي هيكلشون براتون بياريم؟

 بابا بايد با همين بچه بسيجي هاي شهري و دهاتي كار كنيد.

 اگر مي تونيد اينها رو بسازيد.

 او حريف همه آنها بود.

به نقل از نشر یازهرا (س)

لينك ثابت | توسط | چهارشنبه 17 شهریور1389 | موضوع: |